تبليغاتX
در چشمهایت شنا میکنم و در دستهایت میمیرم
 
 
   
 
  به روزم با روزهایی که عجیب می خندد و شیطانی می گرید و نرین مکند حتی خدا را به جرم هیچ

 

 

مرد و مردیم  در سکوت

و امامت تخمه ایست که لبانم شوریش را

مزه

مزه

میکند

و پوست تخمه را عاقل تف

خونین زمین

خونین زمینُ

تخمه ها دلشان سیاه چون رنگشان

تخمه ی عاشورا را مادر بر من حرام کرد و

خون حسین را محمد بر ما..!!

من از پل پرت شده ام روی تیری که هوایی شلیک و هوای هیچ حوایی نبود توی

سرش

حلالم من و تنها حسین بود که حرام شد و ما حرام زاده شدیم

گویا خونش سبز نبود و جامه اش سبزُ

درود دو صد افسوس بر  حًُس...

عجیبم امروز ...عجیب تر دینی که در کتاب جا گذاشته ام و عقلی

که به دلم نگاه چپ دارد و جهنم وعده میدهد به من

و من لبخند لر لبانم دارد جر می خورد و باکی نیست

از ملاقات نخبگان فوتیده جهان

چه فرق دارد مشت مزدور در چشم من

یا چشم من بر مشت مزدور؟؟

ابراهیم را دیده ام در آتش

مکعبُ سرگردانی ابدی خلق جرم او

و من دارد لبخند بر لبانم جر می خورد

محمد را دیده ام به جرم بی سوادی و سواد

و مهدی را که هیچ وقت نبود من

جر خوردم روی لبانی که به خلق می خندید

دیوانه نیستم و دیوانه ام

تو را به من چه لطف که خدا هم جهنمیست به جرم مریم باکرهُ

من لبم می خندد از جر خوردنم روی لبان تو

روی جهانی که جهنم است هنوز

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
 

 

 آن شب گیج بودم

خواستم ثبت موقت کنم نمی دانم چرا  افتاد روی وبلاگ 

خودم هم تازه دیده ام... پوزش 

واقعا وحشتناکه که این طور شد

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  بعد از مدتها بروز شده ام آنهم با سه کار

اول داستان داستان قورباغه ی سیامک است که بخوانیش ضرر نمی کنی

دوتای دیگرش هم  مثل سال قبل هذیان نوشته ام تا هذیان بخوانیم ....

سر درد بکشید:

 

                         ((قورباغه وقتی جفتگیری مگس را دید زبانش را گاز گرفت))

 

سیامک سلیمانی جمله بالا را نوشت و نمی دانست غورباغه اش بیشتر از یک جمله  حرف خواهد داشت و نمی دانست که قورباغه اش  زندگی دارد ، آرزوهای بزرگ ، یک دل  مهربان و یک شکم سیری ناپذیر

قسمت اول:

 

پیش از هر چیز باید بگویم این داستان کاملا واقعیست.

سیامک دوست من است.او تازگیها یک قورباغه پیدا کرده، سیامک قورباغه اش را توی یک جمله کوتاه زخمی کرده اما خودش خبر  ندارد، سیامک گفته: قورباغه وقتی جفتگیری مگس را دید زبانش را گاز گرفت،بیچاره قورباغه سیامک بدجور زبانش را گاز گرفته ،چندر روزیست که نمی تواند چیزی بخورد،زبانش هم خیلی درد می کند آنقدر که بجای قور قورش شبیه قار قار کلاغ شده...

اما با همه ی این اوصاف قورباغه سیامک خیلی با شعور است که زبانش را گاز گرفته ، آخر بقاء نسل را فهمیده،من همش فکر می کنم این همان قورباغه ایست که  در فیلم دزدان مادربزرگ توی جیب حسین پناهی بود،یک جورهایی نگاهش به دنیا قلسفیست، آخر به  همه چیز زل می زند و با چشمهای ورقلمبیده  نگاه می کند ، قورباغه خوبیست اما با همه اینها عیبهایی هم دارد .... من فکر می کنم کمی سر به هواست ، آخر خیلی به آسمان خیره می شود ، یک چیز  مهم دیگر هم هست او هر چیز بی حرکتی را می بیند فکر می کند ان چیز مرده ،مثلا اگر یک مداد بیاندازی جلویش می گوید این مداد مرده ،فقط به این خاطر که مداد حرکت نمی کند ،انگار درک زیستن و حرکت و عکس  آن را ندارد، به گل هم همین نظر سوء را دارد،طفلکی تقصیری هم ندارد همه قورباغه ها همین جوری اند،همه قورباغه ها به چیزای بی حرکت می گویند مرده!!!

قورباغه سیامک از دست او دلخور است ،چون باعث شده زبانش را گاز بگیرد آنهم به جای اینکه دوتا مگس را یکجا بخورد. دیروز شنیدم که با خودش می گفت: حیف..!! اگر جمله سیامک با مداد بود، جای خودم را با یک آفتاب پرست گنده ی بد ریخت عوض می کردم ،اما حیف حیف که از بدشانسی با خودکار نوشته شدم و محکومم به بودن.

بیچاره قورباغه  تقصیری ندارد،حالا که فکر می کنم  می فهمم: سیر شدن و سیر بودن از شهرت و محبوبیت و شعور و فهم مهمتر است . خوب بیچاره گرسنه است دیگر چه میشه کرد؟!؟ گرسنگی طاقت هر کسی را میگیرد چه انتظاری باید از این قورباغه بی زبان داشت؟؟ آه ببخشید  قورباغه ی زبان زخمی نه بی زبان!!

 

کم کم دارد حسودیم می شود ، چرا اینقدر در مورد قورباغه سیامک حرف بزنیم ؟؟؟ تازه خودم یک کلاغ دارم ،یک کلاغ پیر ،سیاه سیاه سیاه،هر وقت دلم می گیرد جایمان را با هم عوض می کنیم : کلاغ من بر عکس قورباغه سیامک یک کم شر است : سگ مرده را بیشتر از قالب صابون دوست دارد ،شبها می رود قبرستانهای  شهر ،گوش مرده ها رو میکنه  برای من هدیه میاره تا من را خوشحال کنه ،تاز اینها که چیزی نیست ،بعضی وقتها که حالش بد می شود هذیان میگوید مثلا به جای قار قار می گوید قارچ قارچ،وقتی ازش می پرسم این صدا ها چیه که از خودت در میاری؟؟؟ میگوید : صدای خودش نیست این صدای کرمهای توی سرش هستند که دارند مغزش را می خورند،من هم دعوایش می کنم و او ناراحت می شود و برای تخلیه خودش می رود  یک بچه قنداقه گیر می آورد و با نوکش چشمهای بچه را از حدقه در می آورد تا آرام بشود ،اخر این کار را خیلی دوست دارد،کلاغ من خیلی چیزها را می فهمد ،اما تنها چیزی را که هیچوقت نمی فهمد این است که وقتی جوجه های مرغ همسایه را می دزدد نباید انها را توی هوا ببلعد،آخه ممکن است توی گلویش گیر کند و خفه بشود،بیش از صد مرتبه بهش گفتم این کار رو نکن اما در جواب من می گوید : عزیزم  هله حوله تمام لذتش به توی هوا خوردنشه،طفلی خیلی شکمویه هر چیزی که می بینه دوست داره بکشه و بخوره بر عکس قورباغه سیامک که همه چیز رو مرده درک می کنه کلاغ من همه چیز رو زنده میبینه و دوست داره بکشتشون مثل موش ها ،مارمولکها، حتی سوسک ها را هم می کشه ،اما به قورباغه ها کاری ندارد  آخر  می داند سیامک یک قورباغه دارد،کلاغ من خیلی خوب و با شعور است،من کلاغم را خیلی دوست دارم .... چون هیچ وقت دوست ندارد به خانه اش برسد  به خاطر همین علاقه همه ی مردم را سر کار گذاشته ...بگذریم

 

قورباغه سیامک دو قسمت دیگر خواهد داشت که خواهم گذاشت...........

و شعر:

من درد مشترکی بود میان ما

و سهم من از تو بیشتر نبود و نیست و نخواهد...

هر وقت دست از من می کشی

دستی بر سرت می کشم

نه تو  ترک  من را خوب بلدی

نه من خوب بلدم نقاشی تو را....

نه توی دلت نگو که باز هم تکراریست

هذیان نمی شنوی که دارم  منطقی حرف می زنم

من همینم تا زمانی که کلاغ ها به خانه نمی رسند

نمی ترسم از این طرف آن طرف شدن با نگاه تو

سالهاست ویزای عبور از تو را جعلی گرفته ام

و عر عر کردن را یاد

تا همذات  پنداری کنم با تو

اگر می دانستی خریت  مد شده

بی شک لباسش را می خریدی امروز

تا با من یکی شوی

هر چه باشد زاویه دید من از نگاه تو

چشمهاییست که جهان را با گوشهای درازش به این طرف و آنطرف می برد

نه آدم می شوم من و نه تو حوا بودنت را باور می کنی

تقصیر تو نیست زمستان سرد است

هیچکس به سردی و لرزیدن شک نمی کند

مشکل با فصل ها نیست

ما در گرما گرم آغوش هم 

لرزه

لرزه

لرزه

در خود شکستیم

و من را نفهمیدیم که درد مشترک ما بود.

***********************************************

دومین هذیان:

 

عبور شده می خواهمت اما به کدامین کوچه؟

ژرفاست که ژرف را  می خواند

و من همچنان در پیچ و خم ات

چرخیدن و گیج رفتن را

راست کردن و صاف بودن را

شدنی می بینم

به من خرده نگیر

درسته گیره کرده ام توی گلوی  زمین

و فریادم را هیچ منطقی درک نمی کند

زبانم زبان دراز ادعای شاعریست

با کلمات به زبان کلمات گیر داده ام

که گیر کرده ام

و همچنان راهی نیست که عبورت کنم

من همچنان تویست که گاه زمینت می خوانم و

از ترس بهشت هم شده شاعر می مانم

والشعرا جایشان جهنم و من سرما را دوست ندارم اصلا

که شاعران بی ازار ترین دیوانگان زمینند

من اما دیوانه ی بی آزار گیر کرده توی گلوی زمین

و جایم تنگتر از نگاه توست

کنار هم نشسته اند این حروف شوم

جمله ها هرچه می کشند از سر ادعای قدرت است و بس

و عشق

این مبحث بی بحث تکراری که هرچقدر ادعایش کنی

شک من مقدارش ثابت و نه مثل گوش، دراز می شوم

که عر عر کنی

نه چون بینی که طمع دیدن فرشته ی مهربان را توی سرت عبور دهی

به بهانه ی آدم شدن

گربه نره ای هم نیست که گولم را بخوری

من تنها دردیست جاودان که زیر زبانت گس الود

به رخوت تنت دامن می زند

و تو هر روز سگ دو ...!! سه،  چهار هزار سال هم که بگذرد

دمت در هیچ قالبی صاف نمی شود

داغ دق کردن را دقیقا روی دلت می گذارم

که اینقدر زار نزنی سردمه سردمه سردمه

که سرد تنها  معنای جادویی واژه مقدسیست

که  جز بی پناهان هیچ بی سرپناهی نمی فهمدت

عبور شده می خواهمت اما به کدامین کوچه ؟؟/

که زبانم را نمی دانی هنوز

درد است که درد را می خواند

بی درد تنها ادعاییست که همرنگ جماعت شده

بی عبور می خواهمت

که راهی نیست تا تو را عبور کنم

تو گیج می زنی

من زبانم را می دانم

نگو ربطی نیست ،اینجا نشانه ای سرگردان

به دنبال توست

تنها یک خط مال توست

سهم من گیر کرده توی گلوی زمین

دنبال خودت بگرد

من هیچ نمی خواهم جز فراموشی

تمام سهم من هم مال تو

ژرفاست که ژرف را می خواند

نمادهای من از هزار نگاه  تو

که به خط میخی در وجودم فرو رفته

ساده تر است

نگو که نفهمیده ای میهمان من

 

نقد و نظر و تعریف و تمجید و عیب و ایرادش با شماست

ممنونم از همراهیتان

   

 

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  سلام ....

هنور اینجایم

اما نه تل خاکستری هست و نه دلی که دستمال سرخش را باد ببرد

اینبار تنها من که هستم ... با روزهایی که بی دغدغه می گذرد

انها همه اش اما بهانه است تا بروز شوم به روز کنم و بروز

هر چند با یک دست نوشته ی کوتاه و قدیمی که دوستش می دارم و چند کار دیگر شاید .....

 

  (( در دنیایی که زنبور عسل دیابت می گیرد

         گل گاوزبان از ناراحتی اعصاب رنج می برد

                             و دریاچه نمک به گواتر مبتلاست...

                                  چه نضمینی وجود دارد که مغز من به

      عادت ماهانه دچار نشود؟؟؟)))   

((زنبورهای عسل دیابت گرفتند- کتابی از احمد اکسیر))

********************************************

روی پنجره عشق تو

             آه... که می شوم

                          بی خیال

                          با سر انگشت بی وفایت 

                                         نام دیگری را روی من حک می کنی 

***************************************************************************************

از ترس  مرده بود....!!!

گربه از کنار موش که رد شد

داد زد :              خر   خودتی

*****************************************************************************************

خوب  هنوز هم  سنگ پای قزوینم  که دارم می نویسم

**************************************************

اختتامیه  این پست می شود کاری از دوست عزیزم

            سیامک سلیمانی

          ((قورباغه وقتی جفتگیری مگس را دید

          زبانش را گاز گرفت))

***************************************************

            انکس که خدای توست حافظت باد

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  اینجایم بر تلی از خاکستر

و دستمال سرخ دلم را باد برده است....

بازگشتم با دست نوشته ایست بلند که می توانی شعرش بخوانی چون فقط شعر است هر چند نشانه های دیگر خواهی دید اما

بگذر ....می خواهم فقط به شعر بیندیشی ...بیندیشم

و نقد آخر این حرف است(که اصلا شبیه شعر نیست ) تو چه می اندیشی؟؟؟

**************************************************

      اینجا دوام نمی اورد

هیچ سنگی زیر شر شر توهمت

و تمام سگهای محبت و وفا هار شده اند 

باز کلاغهایم می خندند

و هنوز گوشت سگ از صابون بهتر است و تو نمی دانی

که کبوتر ها هم از ترس  می گویند:

قار غار قار غار یکی در میان

که غار پناگاه خوبیست برای شکست عشق(به عزیز غارنشین)

اختناق کرده ام درون خودم 

که گیج می زنی مرا 

دیازپام از متادون شاعرانه تر است 

هی چرت می زنی

سیگار کشیدن ادبیات را دیده ام

دودهای آبی حلقوی 

ادبیات چقدر اراده اش قویست؟؟؟؟

شکم را کوک می کنم ٬مشکوکم به وز وز درون گوشهایم

خوب می دانم به صدای خش دار پای آب معتاد شده ای 

استخوانهای نگاهت درد می کنند هنوز

تو نیز معتاد....

گوش بده ...!!!! من این روزها دیوانگی ام را با کسی شریکم

زندگی بریده بریده من را می نویسد 

من نقش اول محکومیت یک تئاتر تکراریم که دوستش (ن)داری هنوز

یک مازوخیسم زبانی بی ادعا

که هی فحش می دهم به زندگی

فاحشه ی هر جایی 

فاحشه هر جایی

مادر قحبه 

بی شرف بی ناموس

بی.....

بی سانسور که فحش می دهی به جای  ترد  درکت می کنند

سانسور می کنم خودم را لای زندگی  که به ترد شدن محتاجم

اینقدر پلک نزن

دارم لای پلکهایت به خدا فکر می کنم

و خدا به اینکه گوشهای من دراز....

تو ناراحت نشو

خر من از کرگی عر عر کردنش لکنت داشت

عععر ععرعرعر عر عرعععر

با من بخوان ....

سر قفلی تمام نوشته های من

نترس بخوان خر نمی شوی

دارم توی سرت جا خوش می کنم!!!؟؟؟

به خواب رفتن پاهایم شک نکن

من هیچ وقت زیاد نمانده ام لبخند بزن فاحشه هرجایی لحظه های من

می خواهم عکست را توی سرم سکسی چاپ کنم

و قول می دهم شرم را بکنم

پاهایم را کمی بمال

راستی ...

برق لب بزنی یا نه

من آدامس را بیشتر دوست دارم

که بیزارم از شیرینی لب های تو

و تو می ترسی که تب خال بزنی

من آدامسم را ادامه می دهم

اینقدر حرص نخور

قار غار قار غار

یکی در میان عمو یادگار هم خانه اش را ترک کرده

کلاغهای من چقدر شر شده اند

رنج پشت رنج

باید پناه برد(ببری) بر خدا

که نا تمام می گذارمت

*************************************************************************************

پ.ن: عزیز غارنشین ..مردی که چهل سال است در غاری در کوهای روستای تنیان فومن زندگی مکند

وقتی  نگارش را از دست داد سر به کوه گذاشت...دو بار او را دیده ام

پ.ن: شکم را کوک می کنم : دچار تردیدم یادم نمی اید از کیست ...اما هر چه هست از من نیست

 

*************************************************************************************

                             گروه کوهنوردی دماوند رشت بروز است                   

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  حدود یک ماه  و چند روز از اخرین پست من با عنوان سپید خداحافظی که مبنی بر تعطیلی وبلاگم بود می گذرد.....

در این مدت کوتاه(بلند) به چیزهای زیادی فکر کرده ام و به چیزهای زیادی دست پیدا کرده ام ....مهم ترینش آن بود که فهمیدم بسیاری از کسانی که فکر می کنی ارزشش را دارند  گاهی بسیار بی ارزشند

فهمیدم که اصلا ارزشش را ندارد فدا کردن وبلاگم برای اثبات شهامت به کسانی که من فکر می کردند فاقد آن هستند ..من اشتباه می کردم  دوستم بسیار با شهامت است٬ او آنقدر با شهامت است که

می تواند به راحتی از تمام خاطرات و گذشته هایش بگذرد و این قابل تحسین است او آنقدر با شهامت است که می تواند به راحتی دست از هر چیزی بکشد(") {این علامت را دوستم بهتر از هر کسی می فهمد}

با خودم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که چرا باید برای چیزی که دوستم داشت و دارد و واقعا از ته دل می گویم که شهامت دارد ٬ وبلاگم را تعطیل کنم؟؟؟

تصمیم گرفتم که برگردم ..دوباره برگردم و بنویسم ...حتی شده با غلط املایی ..حتی شده مثل بعضی ها با طعم (گیلاص)

راستی این را توی گوشت فرو کن : سلمان امروز وبلاگ من با تمام گذشته هایش فرق می کند

اگر از کلماتش خوشت نیامد ببخش ....تقصیر  کسی نیست که او همیشه به تلخی کندر بوده و هست

راستی هنوز به کامنتهایتان معتادم.....

یکی از همین فرداها بر می گردم  با  یک کار تلخ و بی سرو ته ......

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 
 
   
 
  خداوند انسان را آفرید تا او را مخاطب یک شوخی بزرگ قرار دهد

نمی دانم چرا....

می بینید از خیلی چیزها می توان گذشت از خیلی چیزهایی که دوستشان داری و حتی به انها عشق می ورزی.....

این پست را تقدیم می کنم به تمام کسانی که من را یاری کردند ...دستم را گرفتند

تا تی تا تی ....تا توانستم راه رفتن را یاد بگیرم

ممنونم از تمام کسانی که این چند ماه اخیر  با محبت بی کران از نوشته هایم سر درد کشیدند

تمام اینها را دارم می گویم فقط و فقط به این منظور که این وبلاگ دیگر............دا دا دا دام

فعالیت نخواهد داشت  و تنها حذف نمی شود که شاید بخواهی بروز کنی

چون فراموش نمی کنم که به همه شما بدهکارم ...چون دوستتان دارم چون باید بخوانم و بخوانم و بخوانم

بروز کردید من را از یاد نبرید.......قول می دهم که می ایم و با جان و دل می خوانم

*الان یاد حرف کسی افتادم که یکبار گفت هر چه می کشم از این وبلاگ می کشم ....بله هرچه می کشم از این وبلاگ می کشم

اما من به دوستم یاد خواهم داد که  هر چه می کشیم از شهامت نداشتن می کشیم

و یک چیز دیگه که از همه مهمتر است

اعتراف: من به کامنتهایتان معتاد شده ام ..استخوانم درد می گیرد ..باید ترک کنم ..چه  خصوصیهای بی شمار را چه عمومی هایتان را ....من دارم اراده ام را  ازمایش می کنم

پس  تمام

همه ی شما را دوست دارم.....

خدا همیشه یارتان.....بروز شدید خبرم کنید

و شعر آخر من :

 

این وبلاگ

تعطیل شد

به حرمت هیچ....

 
 
 |    نوشته شده توسط سلمان جبارپور
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog Porteghal Domain Registration

میزبانی میزبان هاست دامین دامنه دومین