|
بعد از مدتها بروز شده ام آنهم با سه کار
اول داستان داستان قورباغه ی سیامک است که بخوانیش ضرر نمی کنی
دوتای دیگرش هم مثل سال قبل هذیان نوشته ام تا هذیان بخوانیم ....
سر درد بکشید:
((قورباغه وقتی جفتگیری مگس را دید زبانش را گاز گرفت))
سیامک سلیمانی جمله بالا را نوشت و نمی دانست غورباغه اش بیشتر از یک جمله حرف خواهد داشت و نمی دانست که قورباغه اش زندگی دارد ، آرزوهای بزرگ ، یک دل مهربان و یک شکم سیری ناپذیر
قسمت اول:
پیش از هر چیز باید بگویم این داستان کاملا واقعیست.
سیامک دوست من است.او تازگیها یک قورباغه پیدا کرده، سیامک قورباغه اش را توی یک جمله کوتاه زخمی کرده اما خودش خبر ندارد، سیامک گفته: قورباغه وقتی جفتگیری مگس را دید زبانش را گاز گرفت،بیچاره قورباغه سیامک بدجور زبانش را گاز گرفته ،چندر روزیست که نمی تواند چیزی بخورد،زبانش هم خیلی درد می کند آنقدر که بجای قور قورش شبیه قار قار کلاغ شده...
اما با همه ی این اوصاف قورباغه سیامک خیلی با شعور است که زبانش را گاز گرفته ، آخر بقاء نسل را فهمیده،من همش فکر می کنم این همان قورباغه ایست که در فیلم دزدان مادربزرگ توی جیب حسین پناهی بود،یک جورهایی نگاهش به دنیا قلسفیست، آخر به همه چیز زل می زند و با چشمهای ورقلمبیده نگاه می کند ، قورباغه خوبیست اما با همه اینها عیبهایی هم دارد .... من فکر می کنم کمی سر به هواست ، آخر خیلی به آسمان خیره می شود ، یک چیز مهم دیگر هم هست او هر چیز بی حرکتی را می بیند فکر می کند ان چیز مرده ،مثلا اگر یک مداد بیاندازی جلویش می گوید این مداد مرده ،فقط به این خاطر که مداد حرکت نمی کند ،انگار درک زیستن و حرکت و عکس آن را ندارد، به گل هم همین نظر سوء را دارد،طفلکی تقصیری هم ندارد همه قورباغه ها همین جوری اند،همه قورباغه ها به چیزای بی حرکت می گویند مرده!!!
قورباغه سیامک از دست او دلخور است ،چون باعث شده زبانش را گاز بگیرد آنهم به جای اینکه دوتا مگس را یکجا بخورد. دیروز شنیدم که با خودش می گفت: حیف..!! اگر جمله سیامک با مداد بود، جای خودم را با یک آفتاب پرست گنده ی بد ریخت عوض می کردم ،اما حیف حیف که از بدشانسی با خودکار نوشته شدم و محکومم به بودن.
بیچاره قورباغه تقصیری ندارد،حالا که فکر می کنم می فهمم: سیر شدن و سیر بودن از شهرت و محبوبیت و شعور و فهم مهمتر است . خوب بیچاره گرسنه است دیگر چه میشه کرد؟!؟ گرسنگی طاقت هر کسی را میگیرد چه انتظاری باید از این قورباغه بی زبان داشت؟؟ آه ببخشید قورباغه ی زبان زخمی نه بی زبان!!
کم کم دارد حسودیم می شود ، چرا اینقدر در مورد قورباغه سیامک حرف بزنیم ؟؟؟ تازه خودم یک کلاغ دارم ،یک کلاغ پیر ،سیاه سیاه سیاه،هر وقت دلم می گیرد جایمان را با هم عوض می کنیم : کلاغ من بر عکس قورباغه سیامک یک کم شر است : سگ مرده را بیشتر از قالب صابون دوست دارد ،شبها می رود قبرستانهای شهر ،گوش مرده ها رو میکنه برای من هدیه میاره تا من را خوشحال کنه ،تاز اینها که چیزی نیست ،بعضی وقتها که حالش بد می شود هذیان میگوید مثلا به جای قار قار می گوید قارچ قارچ،وقتی ازش می پرسم این صدا ها چیه که از خودت در میاری؟؟؟ میگوید : صدای خودش نیست این صدای کرمهای توی سرش هستند که دارند مغزش را می خورند،من هم دعوایش می کنم و او ناراحت می شود و برای تخلیه خودش می رود یک بچه قنداقه گیر می آورد و با نوکش چشمهای بچه را از حدقه در می آورد تا آرام بشود ،اخر این کار را خیلی دوست دارد،کلاغ من خیلی چیزها را می فهمد ،اما تنها چیزی را که هیچوقت نمی فهمد این است که وقتی جوجه های مرغ همسایه را می دزدد نباید انها را توی هوا ببلعد،آخه ممکن است توی گلویش گیر کند و خفه بشود،بیش از صد مرتبه بهش گفتم این کار رو نکن اما در جواب من می گوید : عزیزم هله حوله تمام لذتش به توی هوا خوردنشه،طفلی خیلی شکمویه هر چیزی که می بینه دوست داره بکشه و بخوره بر عکس قورباغه سیامک که همه چیز رو مرده درک می کنه کلاغ من همه چیز رو زنده میبینه و دوست داره بکشتشون مثل موش ها ،مارمولکها، حتی سوسک ها را هم می کشه ،اما به قورباغه ها کاری ندارد آخر می داند سیامک یک قورباغه دارد،کلاغ من خیلی خوب و با شعور است،من کلاغم را خیلی دوست دارم .... چون هیچ وقت دوست ندارد به خانه اش برسد به خاطر همین علاقه همه ی مردم را سر کار گذاشته ...بگذریم
قورباغه سیامک دو قسمت دیگر خواهد داشت که خواهم گذاشت...........
و شعر:
من درد مشترکی بود میان ما
و سهم من از تو بیشتر نبود و نیست و نخواهد...
هر وقت دست از من می کشی
دستی بر سرت می کشم
نه تو ترک من را خوب بلدی
نه من خوب بلدم نقاشی تو را....
نه توی دلت نگو که باز هم تکراریست
هذیان نمی شنوی که دارم منطقی حرف می زنم
من همینم تا زمانی که کلاغ ها به خانه نمی رسند
نمی ترسم از این طرف آن طرف شدن با نگاه تو
سالهاست ویزای عبور از تو را جعلی گرفته ام
و عر عر کردن را یاد
تا همذات پنداری کنم با تو
اگر می دانستی خریت مد شده
بی شک لباسش را می خریدی امروز
تا با من یکی شوی
هر چه باشد زاویه دید من از نگاه تو
چشمهاییست که جهان را با گوشهای درازش به این طرف و آنطرف می برد
نه آدم می شوم من و نه تو حوا بودنت را باور می کنی
تقصیر تو نیست زمستان سرد است
هیچکس به سردی و لرزیدن شک نمی کند
مشکل با فصل ها نیست
ما در گرما گرم آغوش هم
لرزه
لرزه
لرزه
در خود شکستیم
و من را نفهمیدیم که درد مشترک ما بود.
***********************************************
دومین هذیان:
عبور شده می خواهمت اما به کدامین کوچه؟
ژرفاست که ژرف را می خواند
و من همچنان در پیچ و خم ات
چرخیدن و گیج رفتن را
راست کردن و صاف بودن را
شدنی می بینم
به من خرده نگیر
درسته گیره کرده ام توی گلوی زمین
و فریادم را هیچ منطقی درک نمی کند
زبانم زبان دراز ادعای شاعریست
با کلمات به زبان کلمات گیر داده ام
که گیر کرده ام
و همچنان راهی نیست که عبورت کنم
من همچنان تویست که گاه زمینت می خوانم و
از ترس بهشت هم شده شاعر می مانم
والشعرا جایشان جهنم و من سرما را دوست ندارم اصلا
که شاعران بی ازار ترین دیوانگان زمینند
من اما دیوانه ی بی آزار گیر کرده توی گلوی زمین
و جایم تنگتر از نگاه توست
کنار هم نشسته اند این حروف شوم
جمله ها هرچه می کشند از سر ادعای قدرت است و بس
و عشق
این مبحث بی بحث تکراری که هرچقدر ادعایش کنی
شک من مقدارش ثابت و نه مثل گوش، دراز می شوم
که عر عر کنی
نه چون بینی که طمع دیدن فرشته ی مهربان را توی سرت عبور دهی
به بهانه ی آدم شدن
گربه نره ای هم نیست که گولم را بخوری
من تنها دردیست جاودان که زیر زبانت گس الود
به رخوت تنت دامن می زند
و تو هر روز سگ دو ...!! سه، چهار هزار سال هم که بگذرد
دمت در هیچ قالبی صاف نمی شود
داغ دق کردن را دقیقا روی دلت می گذارم
که اینقدر زار نزنی سردمه سردمه سردمه
که سرد تنها معنای جادویی واژه مقدسیست
که جز بی پناهان هیچ بی سرپناهی نمی فهمدت
عبور شده می خواهمت اما به کدامین کوچه ؟؟/
که زبانم را نمی دانی هنوز
درد است که درد را می خواند
بی درد تنها ادعاییست که همرنگ جماعت شده
بی عبور می خواهمت
که راهی نیست تا تو را عبور کنم
تو گیج می زنی
من زبانم را می دانم
نگو ربطی نیست ،اینجا نشانه ای سرگردان
به دنبال توست
تنها یک خط مال توست
سهم من گیر کرده توی گلوی زمین
دنبال خودت بگرد
من هیچ نمی خواهم جز فراموشی
تمام سهم من هم مال تو
ژرفاست که ژرف را می خواند
نمادهای من از هزار نگاه تو
که به خط میخی در وجودم فرو رفته
ساده تر است
نگو که نفهمیده ای میهمان من
نقد و نظر و تعریف و تمجید و عیب و ایرادش با شماست
ممنونم از همراهیتان
|